![]() |
![]() |
|
|
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با ان همه بیگانگی هر شب به من سر میزند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:41 توسط افشین |
|
|
سر کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن رو صرف کن گفتم : رفتم ..رفتی..رفت ساکت می شوم ..می خندم اما خنده ام تلخ می شود. معلم داد می زند: خب بعد ادامه بده!! و من می گویم :رفت..رفت..رفت رفت و دلم و شکست..غم رو دلم نشست رفت و شادیم مرد.. شورو نشاط و از دلم برد رفت .. رفت .. رفت و من می خندم و می گویم:
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:28 توسط افشین |
|
|
هنگامي که مُردم ...
مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند سياهبخت بوده ام ، دستانم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند از دنيا چيزي نبرده ام ، چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام و بر سنگ مزارم بنويسيد : که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش او زاده ي غم بود ز غم هاي جهان گشت خاموش عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:21 توسط افشین |
|
|
سلام خویبین حتما نگاه کنید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:23 توسط افشین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:35 توسط افشین |
|
|
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد لحظه های ویرانی ام را حس نکرد
در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت حیرانی ام را درک نکرد آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد...
لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره، سرعت گير ميذاره
دوتا ماشين با هم تصادف ميكنند و از اتفاق يكيشون لر بوده. افسر مياد و از لره ميپرسه كدومتون مقصر بوديد ؟ لره ميگه والله من خواب بودم نديدم كي مقصر بوده ها .
من پرازسکوتم توبخوان!!!!من سرشار رفتنم توبمان!!!!!بي توآرامش ندارد دل دريايي من بي توفرجامي ندارد شب تنهايي
گاهی اشکها رنگ خندست بعضی وقتها توی ميدون..... اونی که باخته برندستعشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري
زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی کاش دلم قايقی بود که لب يک اسکله خودش را به تو می بست شباهت زن دوم و انرژي هسته اي: هر دوتاشون حق مسلم ما هستند ولي اجازه دست يابي بهشون رو نداريم به پشه ميگن چرا زمستونا پيدات نيست ميگه نيست تابستون خيلي رفتارتون خوبه... زمستونم بيام من و تو مثل دو خط موازی هستیم که اگه م به هم نرسیم همیشه در کنار هممیدونی فرق تو با روز چیه؟ روز باید 30 تاش رو جمع کنی تا 1 ماه بشه اما تو همین جوری ماهی هر وقت دلم برات تنگ می شه میام پشت قلبت هی در می زنم پس هر وقت قلبت می زنه بدون دلم برات تنگ شده
زندگي مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:32 توسط افشین |
|
|
روزی در یک بیمارستان دختر بچه ای را که به بیماری خونی مبتلا بود آوردند ، كه تنها شانس نجاتش انتقال خون از هم خانواده اش بود ، ولي از خانواده او فقط يك پسر بچه هفت ساله باقي مانده بود. دكتر با برادر او صحبت كرد تا اگر تمايل دارد به خواهرش خون بدهد. پسرك در جواب پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟ و دكتر در جواب گفت: بله! پسرك پذيرفت. از اين رو او را در تخت كناري خواهرش خواباند و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كردند. پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد، سپس از دكتر پرسيد: آيا من به بهشت مي روم؟ پسرك فكر مي كرد تمام خون بدنش را قرار است به خواهرش بدهند!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:26 توسط افشین |
|
|
آب را گل نكنيم... چه سرابي است همين آب پرازگل مانده چه معمّاي فرا حل كه دگر باره به احساس نگاهي دارد خانه ها سايه ي درويش به چشم دل خود ميبينند سايه ها بسيارند وهمين بسياري باعث دلتنگي است آب انديشه ي ماست آب خاريست كه گاهي به تن آميختنش آگاهيست آب را به نگاه سرد و بي رحم زمان،به زخم زبان ديگران ،به نبايد خنديد و نبايد خنداند گل نكنيم آب را گل نكنيم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:21 توسط افشین |
|
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد... دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... . شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... . روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم! این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:25 توسط افشین |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:8 توسط افشین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام دوستان عزیز ممنون که به وبلاگ خودتون سر زدید هدف از ایجاد این وبلاگ صرفا جهت شاد کردن ایرانیان عزیز در هر کجای این کره خاکی هستند می باشد و قصد توهین به هیچ گروه و شخصی را ندارد.
مشخصات نویسنده اسم : محمد(توی وبلاگ نویسی اسم من افشین هست) اهل: شهر پاکی ها یزد هستم سن: بیست سال خواننده مورد علاقه: داریوش ایدی من:tazahaie2007 کشور مورد علاقه برای ادامه تحصیل:مالزی و................. در پایان از همه شما دوستان تقاضا می کنم برای حمایت و بقای این وبلاگ هر روز بر روی تبلیغات کلیک کنید تا شما هم سهم بزرگی در این وبلاگ داشته باشید ممنونم بای |
|
RSS
|